داستان اپکس
داستان اپکس سال ۱۳۹۵ با سه دوست شروع شد؛ امروز جمعی از آدمهای حرفهای و خلاقیم که کنار هم میسازیم
اپکس برای ما از یک شرکت شروع نشد؛ از یک دوستی شروع شد
سال ۱۳۹۵ بود. ما سه نفر از بچههای سابق مدارس سمپاد کرج بودیم که از دوران دبیرستان همدیگه رو میشناختیم. هر سه هم تقریباً یک دغدغه مشترک داشتیم: دوست داشتیم کار خلاقانه انجام بدیم، چیزهای جدید یاد بگیریم و در کنارش از چیزی که میسازیم درآمد هم داشته باشیم.
برای همین تصمیم گرفتیم با هم یک تیم نرمافزاری راه بندازیم.
نه دفتری داشتیم، نه مشتریای و نه حتی برنامه خیلی دقیقی برای چند سال آینده. از خونه شروع کردیم و اولین چیزی که ساختیم، ایده خودمون بود؛ یک اپلیکیشن موبایل.
اپکس برای ما از یک شرکت شروع نشد؛ از یک دوستی شروع شد
سال ۱۳۹۵ بود. ما سه نفر از بچههای سابق مدارس سمپاد کرج بودیم که از دوران دبیرستان همدیگه رو میشناختیم. هر سه هم تقریباً یک دغدغه مشترک داشتیم: دوست داشتیم کار خلاقانه انجام بدیم، چیزهای جدید یاد بگیریم و در کنارش از چیزی که میسازیم درآمد هم داشته باشیم.
برای همین تصمیم گرفتیم با هم یک تیم نرمافزاری راه بندازیم.
نه دفتری داشتیم، نه مشتریای و نه حتی برنامه خیلی دقیقی برای چند سال آینده. از خونه شروع کردیم و اولین چیزی که ساختیم، ایده خودمون بود؛ یک اپلیکیشن موبایل.
فهمیدیم این مسیر واقعاً شدنیه
ایده جواب داد و حتی تونستیم ازش یه مقدار پول دربیاریم، ولی چیزی که برای ما مهمتر بود خود پول نبود.
کلی فیدبک مثبت هم از آدمهایی گرفتیم که از اپلیکیشن استفاده کرده بودن و ازش لذت میبردن. اینکه چیزی ساخته بودیم که یک آدم واقعی اون طرف صفحه ازش استفاده میکرد و براش جذاب بود، برای خود ما هم فوقالعاده لذتبخش بود.
همین تجربه باعث شد بفهمیم میشه چیزی رو از صفر یاد گرفت، ساخت و منتشر کرد، آدمهای واقعی ازش استفاده کنن و از دلش یک مسیر کاری واقعی شکل بگیره.
فهمیدیم این مسیر واقعاً شدنیه
ایده جواب داد و حتی تونستیم ازش یه مقدار پول دربیاریم، ولی چیزی که برای ما مهمتر بود خود پول نبود.
کلی فیدبک مثبت هم از آدمهایی گرفتیم که از اپلیکیشن استفاده کرده بودن و ازش لذت میبردن. اینکه چیزی ساخته بودیم که یک آدم واقعی اون طرف صفحه ازش استفاده میکرد و براش جذاب بود، برای خود ما هم فوقالعاده لذتبخش بود.
همین تجربه باعث شد بفهمیم میشه چیزی رو از صفر یاد گرفت، ساخت و منتشر کرد، آدمهای واقعی ازش استفاده کنن و از دلش یک مسیر کاری واقعی شکل بگیره.
هرچی برای ساختن لازم بود، یاد گرفتیم
از اونجا به بعد تقریباً همهچیز طبیعی جلو رفت.
بیشتر یاد گرفتیم، حرفهایتر شدیم و هر چیزی که برای ساختن ایدههامون لازم بود، رفتیم دنبالش. اگر یک تکنولوژی رو بلد نبودیم، یادش میگرفتیم؛ اگر محصول به طراحی احتیاج داشت، طراحی یاد میگرفتیم و اگر سرور، محتوا، ویدئو یا انیمیشن لازم بود، یکی از ما میرفت سراغش.
کمکم مشتریها هم از راه رسیدن؛ نه با تبلیغات جدی و تیم فروش، بیشتر از طریق دوستان، آشناها و آدمهایی که کارهای قبلی ما رو دیده بودن.
هرچی برای ساختن لازم بود، یاد گرفتیم
از اونجا به بعد تقریباً همهچیز طبیعی جلو رفت.
بیشتر یاد گرفتیم، حرفهایتر شدیم و هر چیزی که برای ساختن ایدههامون لازم بود، رفتیم دنبالش. اگر یک تکنولوژی رو بلد نبودیم، یادش میگرفتیم؛ اگر محصول به طراحی احتیاج داشت، طراحی یاد میگرفتیم و اگر سرور، محتوا، ویدئو یا انیمیشن لازم بود، یکی از ما میرفت سراغش.
کمکم مشتریها هم از راه رسیدن؛ نه با تبلیغات جدی و تیم فروش، بیشتر از طریق دوستان، آشناها و آدمهایی که کارهای قبلی ما رو دیده بودن.
شدیم چهار نفر، پنج نفر و خانواده همینطور بزرگتر شد
یکی از دوستامون کار ما رو دید، بهش علاقهمند شد و اون هم اومد توی کار. بعد یکی دیگه اضافه شد، شدیم چهار نفر، پنج نفر و همینطور کمکم خانواده بزرگتر شد.
بعدتر، دوستیهای دانشگاه، آشناییهای جدید و ارتباط بچههای تیم با بقیه باعث شد افراد بیشتری وارد این جمع بشن.
نکته جالب این بود که خیلی از آدمهایی که وارد اپکس میشدن از روز اول متخصص نبودن. ما هم معمولاً دنبال کسی نبودیم که رزومهاش پر از اسم تکنولوژیها باشه یا سالها سابقهی کار داشته باشه؛ برای ما مهمتر بود که طرف باهوش و کنجکاو باشه، بتونه خودش یاد بگیره، استقلال فکری داشته باشه و مهمتر از همه، بتونه با بقیه کار کنه.
بعد از ورود هم کسی نمیگفت تو حتماً باید برنامهنویس بکاند باشی یا طراح یا بازیساز. هرکس کمکم چیزی رو که بهش علاقه داشت پیدا میکرد و مسیر خودش رو میساخت. خیلی از تخصصهایی که بعدها در تیم داشتیم، دقیقاً به همین شکل و با خودآموزی و کار روی پروژههای واقعی شکل گرفتن.
شدیم چهار نفر، پنج نفر و خانواده همینطور بزرگتر شد
یکی از دوستامون کار ما رو دید، بهش علاقهمند شد و اون هم اومد توی کار. بعد یکی دیگه اضافه شد، شدیم چهار نفر، پنج نفر و همینطور کمکم خانواده بزرگتر شد.
بعدتر، دوستیهای دانشگاه، آشناییهای جدید و ارتباط بچههای تیم با بقیه باعث شد افراد بیشتری وارد این جمع بشن.
نکته جالب این بود که خیلی از آدمهایی که وارد اپکس میشدن از روز اول متخصص نبودن. ما هم معمولاً دنبال کسی نبودیم که رزومهاش پر از اسم تکنولوژیها باشه یا سالها سابقهی کار داشته باشه؛ برای ما مهمتر بود که طرف باهوش و کنجکاو باشه، بتونه خودش یاد بگیره، استقلال فکری داشته باشه و مهمتر از همه، بتونه با بقیه کار کنه.
بعد از ورود هم کسی نمیگفت تو حتماً باید برنامهنویس بکاند باشی یا طراح یا بازیساز. هرکس کمکم چیزی رو که بهش علاقه داشت پیدا میکرد و مسیر خودش رو میساخت. خیلی از تخصصهایی که بعدها در تیم داشتیم، دقیقاً به همین شکل و با خودآموزی و کار روی پروژههای واقعی شکل گرفتن.
هر ایده میتونست تیم خودش رو بسازه
همین باعث شد مدل کار کردن ما هم از اول خیلی شبیه شرکتهای معمولی نباشه.
اگر یکی از بچهها ایدهای داشت که بقیه هم بهش علاقهمند میشدن، چند نفر دور اون ایده جمع میشدن و یک کارگروه شکل میگرفت. همون آدمها هم درباره محصول، تکنولوژی، مدل اجرا و مسیر پروژه تصمیم میگرفتن.
قرار نبود مدیرعامل یا بنیانگذار شرکت بالای سر یک تیم بایسته و بگه چه کار کنن یا از چه ابزاری استفاده کنن. آدمهای باتجربهتر مشورت میدادن و کمک میکردن مسئلهای حل بشه، ولی خود پروژه متعلق به آدمهایی بود که داشتن روی پروژه کار میکردن.
هر ایده میتونست تیم خودش رو بسازه
همین باعث شد مدل کار کردن ما هم از اول خیلی شبیه شرکتهای معمولی نباشه.
اگر یکی از بچهها ایدهای داشت که بقیه هم بهش علاقهمند میشدن، چند نفر دور اون ایده جمع میشدن و یک کارگروه شکل میگرفت. همون آدمها هم درباره محصول، تکنولوژی، مدل اجرا و مسیر پروژه تصمیم میگرفتن.
قرار نبود مدیرعامل یا بنیانگذار شرکت بالای سر یک تیم بایسته و بگه چه کار کنن یا از چه ابزاری استفاده کنن. آدمهای باتجربهتر مشورت میدادن و کمک میکردن مسئلهای حل بشه، ولی خود پروژه متعلق به آدمهایی بود که داشتن روی پروژه کار میکردن.
ما واقعاً فقط نرمافزار نمیساختیم
با همین تجربهها یک چیز دیگه هم خیلی زود برای ما روشن شد: فرض کن یک اپلیکیشن ساختی؛ نوشتن نرمافزار تازه یک قسمت از ماجراست.
حالا باید مشتری پیدا کنی، بفهمی محصول یا خدماتت رو چطور ارائه بدی، با مشتری حرف بزنی، نیازش رو بفهمی، بازار رو بشناسی، قیمتگذاری کنی، محصول رو بهتر کنی، از کاربر پشتیبانی کنی، رقیبهات رو بشناسی و بفهمی اصلاً چطور قراره از چیزی که ساختی یک کسبوکار واقعی به وجود بیاد.
تمام اینها بخشی از ساختن همون محصوله؛ برای همین کمکم نگاه ما از «ساخت نرمافزار» به «ساخت کسبوکار» رسید.
ما واقعاً فقط نرمافزار نمیساختیم
با همین تجربهها یک چیز دیگه هم خیلی زود برای ما روشن شد: فرض کن یک اپلیکیشن ساختی؛ نوشتن نرمافزار تازه یک قسمت از ماجراست.
حالا باید مشتری پیدا کنی، بفهمی محصول یا خدماتت رو چطور ارائه بدی، با مشتری حرف بزنی، نیازش رو بفهمی، بازار رو بشناسی، قیمتگذاری کنی، محصول رو بهتر کنی، از کاربر پشتیبانی کنی، رقیبهات رو بشناسی و بفهمی اصلاً چطور قراره از چیزی که ساختی یک کسبوکار واقعی به وجود بیاد.
تمام اینها بخشی از ساختن همون محصوله؛ برای همین کمکم نگاه ما از «ساخت نرمافزار» به «ساخت کسبوکار» رسید.
مشتری فقط یک تیم برنامهنویسی کنار خودش نداشت
وقتی مشتری سراغمون میاومد، اگر فضای همکاری اجازه میداد، کار رو با این سؤال شروع نمیکردیم که «چه اپلیکیشنی میخوای؟»؛ اول سعی میکردیم بفهمیم اصلاً چه مسئلهای قراره حل بشه.
ممکن بود کسی بگه «من یک تاکسی اینترنتی میخوام»، ولی ساختن اپلیکیشن تاکسی فقط بخشی از کاره. باید بدونی چطور راننده جذب میکنی، چه مجوزهایی لازم داری، مدل درآمدت چیه، قیمتگذاری چطور انجام میشه، با راننده چه قراردادی بسته میشه و چطور کاربر جذب میکنی.
ما اگر لازم بود وارد همین سؤالها هم میشدیم. یعنی مشتری قرار نبود فقط یک تیم برنامهنویسی کنارش باشه؛ قرار بود یک شریک داشته باشه که درباره کل کسبوکارش فکر میکنه.
مشتری فقط یک تیم برنامهنویسی کنار خودش نداشت
وقتی مشتری سراغمون میاومد، اگر فضای همکاری اجازه میداد، کار رو با این سؤال شروع نمیکردیم که «چه اپلیکیشنی میخوای؟»؛ اول سعی میکردیم بفهمیم اصلاً چه مسئلهای قراره حل بشه.
ممکن بود کسی بگه «من یک تاکسی اینترنتی میخوام»، ولی ساختن اپلیکیشن تاکسی فقط بخشی از کاره. باید بدونی چطور راننده جذب میکنی، چه مجوزهایی لازم داری، مدل درآمدت چیه، قیمتگذاری چطور انجام میشه، با راننده چه قراردادی بسته میشه و چطور کاربر جذب میکنی.
ما اگر لازم بود وارد همین سؤالها هم میشدیم. یعنی مشتری قرار نبود فقط یک تیم برنامهنویسی کنارش باشه؛ قرار بود یک شریک داشته باشه که درباره کل کسبوکارش فکر میکنه.
مسئله مهم بود؛ ابزار رو میشد یاد گرفت
در طول این سالها همین نگاه باعث شد سراغ کارهای خیلی متفاوتی بریم؛ از پروژههای ساده و لندینگهای کوچک گرفته تا محصولات و کسبوکارهایی که کاربر واقعی و عملیات روزانه داشتن.
بخش زیادی از تجربه ما در فینتک و محصولات مالی شکل گرفت، بعدتر روی پروژههای ورزشی، سازمانی و حوزههای مختلف دیگه هم کار کردیم.
مشتریهایی خارج از ایران داشتیم، محصولاتمون رو برای پلتفرمهای مختلف منتشر کردیم و حتی طراحی، محتوا، گرافیک و ویدئو رو هم خودمون انجام دادیم. برای ما هیچوقت اندروید، iOS، وب یا یک زبان خاص اصل ماجرا نبود؛ مسئله مهم بود و ابزار رو میشد یاد گرفت.
مسئله مهم بود؛ ابزار رو میشد یاد گرفت
در طول این سالها همین نگاه باعث شد سراغ کارهای خیلی متفاوتی بریم؛ از پروژههای ساده و لندینگهای کوچک گرفته تا محصولات و کسبوکارهایی که کاربر واقعی و عملیات روزانه داشتن.
بخش زیادی از تجربه ما در فینتک و محصولات مالی شکل گرفت، بعدتر روی پروژههای ورزشی، سازمانی و حوزههای مختلف دیگه هم کار کردیم.
مشتریهایی خارج از ایران داشتیم، محصولاتمون رو برای پلتفرمهای مختلف منتشر کردیم و حتی طراحی، محتوا، گرافیک و ویدئو رو هم خودمون انجام دادیم. برای ما هیچوقت اندروید، iOS، وب یا یک زبان خاص اصل ماجرا نبود؛ مسئله مهم بود و ابزار رو میشد یاد گرفت.
رفتن از یک پروژه، به معنی رفتن از اپکس نبود
در این سالها آدمهای اپکس هم هرکدوم مسیر خودشون رو پیدا کردن. بعضیها کسبوکار خودشون رو ساختن، بعضیها وارد شرکتهای بزرگتر شدن، بعضیها مهاجرت کردن و امروز شاید هزاران کیلومتر از هم فاصله داشته باشیم.
ولی یک اتفاق جالب افتاد: فاصله گرفتن از کار روزمره اپکس، لزوماً به معنی جدا شدن از اپکس نبود.
ما از همون سالهای اول همیشه میگفتیم اپکس یک خانوادهست و امروز بهتر از هر زمان دیگهای معنی اون جمله رو میفهمیم.
رفتن از یک پروژه، به معنی رفتن از اپکس نبود
در این سالها آدمهای اپکس هم هرکدوم مسیر خودشون رو پیدا کردن. بعضیها کسبوکار خودشون رو ساختن، بعضیها وارد شرکتهای بزرگتر شدن، بعضیها مهاجرت کردن و امروز شاید هزاران کیلومتر از هم فاصله داشته باشیم.
ولی یک اتفاق جالب افتاد: فاصله گرفتن از کار روزمره اپکس، لزوماً به معنی جدا شدن از اپکس نبود.
ما از همون سالهای اول همیشه میگفتیم اپکس یک خانوادهست و امروز بهتر از هر زمان دیگهای معنی اون جمله رو میفهمیم.
موفق شدن آدمها از نگه داشتنشون مهمتره
برای ما موفق شدن یک نفر همیشه از نگه داشتنش در شرکت مهمتر بوده.
حتی پیش اومده کسی بعد از سالها رشد در اپکس به این نتیجه برسه که فرصت بهتری در یک شرکت دیگه داره و ما خودمون کمکش کنیم؛ براش رزومه بنویسیم، توصیهنامه بدیم و کمک کنیم وارد مرحله بعدی مسیر حرفهایاش بشه.
از اون طرف، خیلی از همین آدمها سالها بعد هنوز وقتی یکی از بچهها سؤال فنی داره جواب میدن، اگر پروژهای شکل بگیره کمک میکنن، با هم تفریح میرن و هنوز وقتی درباره خودشون حرف میزنن میگن: «ما اپکسی هستیم.»
موفق شدن آدمها از نگه داشتنشون مهمتره
برای ما موفق شدن یک نفر همیشه از نگه داشتنش در شرکت مهمتر بوده.
حتی پیش اومده کسی بعد از سالها رشد در اپکس به این نتیجه برسه که فرصت بهتری در یک شرکت دیگه داره و ما خودمون کمکش کنیم؛ براش رزومه بنویسیم، توصیهنامه بدیم و کمک کنیم وارد مرحله بعدی مسیر حرفهایاش بشه.
از اون طرف، خیلی از همین آدمها سالها بعد هنوز وقتی یکی از بچهها سؤال فنی داره جواب میدن، اگر پروژهای شکل بگیره کمک میکنن، با هم تفریح میرن و هنوز وقتی درباره خودشون حرف میزنن میگن: «ما اپکسی هستیم.»
امروز اپکس بیشتر از هر چیز، ارتباط بین آدمهاست
شاید امروز بهترین تعریف اپکس همین باشه: اپکس یک تیم از آدمهای همفکر، خلاق و حرفهایه.
این آدمها ممکنه برای یک پروژه مثل یک شرکت کنار هم کار کنن، برای یک ایده جدید یک تیم مستقل بسازن، تجربهشون رو در اختیار یک دانشجوی تازهکار بذارن، یا بعد از چند سال دوباره برای ساختن یک محصول دور هم جمع بشن.
شرکت همچنان شخصیت حقوقی فعال اپکسه، اما اپکس برای ما فقط اسم یک شرکت نیست. اپکس ارتباط بین آدمهاییه که یکجایی از مسیر حرفهای خودشون کنار هم یاد گرفتن، ساختن و رشد کردن و هنوز میدونن اگر روزی ایدهای ارزش ساختن داشته باشه، آدمهایی هستن که میشه دوباره کنارشون ایستاد و شروع کرد.
امروز اپکس بیشتر از هر چیز، ارتباط بین آدمهاست
شاید امروز بهترین تعریف اپکس همین باشه: اپکس یک تیم از آدمهای همفکر، خلاق و حرفهایه.
این آدمها ممکنه برای یک پروژه مثل یک شرکت کنار هم کار کنن، برای یک ایده جدید یک تیم مستقل بسازن، تجربهشون رو در اختیار یک دانشجوی تازهکار بذارن، یا بعد از چند سال دوباره برای ساختن یک محصول دور هم جمع بشن.
شرکت همچنان شخصیت حقوقی فعال اپکسه، اما اپکس برای ما فقط اسم یک شرکت نیست. اپکس ارتباط بین آدمهاییه که یکجایی از مسیر حرفهای خودشون کنار هم یاد گرفتن، ساختن و رشد کردن و هنوز میدونن اگر روزی ایدهای ارزش ساختن داشته باشه، آدمهایی هستن که میشه دوباره کنارشون ایستاد و شروع کرد.
Apex یعنی اوج
اسم Apex رو همون روزهای اول انتخاب کردیم؛ به معنی اوج و قله.
اون موقع بیشتر نماد بلندپروازی سه تا دوست بود. امروز شاید معنی اسم همون باشه، فقط تعداد آدمهایی که این مسیر رو باهاشون طی کردیم خیلی بیشتر شده.